خوش آمدید

جستجو

تبلیغات





    واااااي كه چقدر اين شعر زيباست 

    لطفا كامل بخونين اگه گريه كردي و دلت شكست التماس دعا

     

     

    خواب بودم، خواب دیدم مرده ام/

    بی نهایت خسته و افسرده ام/

    تا میان گور رفتم دل گرفت/

    قبر کن سنگ لحد را گل گرفت/

    روی من خروارها از خاک بود/

    وای، قبر من چه وحشتناک بود!

    بالش زیر سرم از سنگ بود/

    غرق ظلمت، سوت و کور تنگ بود/

    هر که آمد پیش، حرفی راند و رفت/

    سوره ی حمدی برایم خواند و رفت/

    خسته بودم هیچ کس یارم نشد/

    زان میان یک تن خریدارم نشد/

    نه رفیقی، نه شفیقی، نه کسی/

    ترس بود و وحشت و دلواپسی/

    ناله می کردم ولیکن بی جواب/

    تشنه بودم، در پی یک جرعه آب/

    آمدند از راه نزدم دو ملک/

    تیره شد در پیش چشمانم فلک/

    یک ملک گفتا: بگو دین تو چیست؟

    دیگری فریاد زد: رب تو کیست؟

    گر چه پرسش ها به ظاهر ساده بود/

    لرزه بر اندام من افتاده بود/

    هر چه کردم سعی تا گویم جواب/

    سدّ نطقم شد هراس و اضطراب/

    از سکوتم آن دو گشته خشمگین/

    رفت بالا گرزهای آتشین/

    قبر من پر گشته بود از نار و دود/

    بار دیگر با غضب پرسش نمود:

    ای گنه کار سیه دل، بسته پر/

    نام اربابان خود یک یک ببر/

    گوئیا لب ها به هم چسبیده بود/

    گوش گویا نامشان نشنیده بود/

    نامهای خوبشان از یاد رفت/

    وای، سعی و زحمتم بر باد رفت/

    چهره ام از شرم میشد سرخ و زرد/

    بار دیگر بر سرم فریاد کرد:

    در میان عمر خود کن جستجو/

    کارهای نیک و زشتت را بگو/

    هر چه می کردم به اعمالم نگاه/

    کوله بارم بود مملو از گناه/

    کارهای زشت من بسیار بود/

    بر زبان آوردنش دشوار بود/

    چاره ای جز لب فرو بستن نبود/

    گرز آتش بر سرم آمد فرود/

    عمق جانم از حرارت آب شد/

    روحم از فرط الم بی تاب شد/

    چون ملائک نا امید از من شدند/

    حرف آخر را چنین با من زدند:

    عمر خود را ای جوان کردی تباه/

    نامه اعمال تو باشد سیاه/

    ما که ماموران حق داوریم/

    پس تو را سوی جهنم می بریم/

    دیگر آنجا عذر خواهی دیر بود/

    دست و پایم بسته در زنجیر بود/

    نا امید از هرکجا و دل فکار/

    می کشیدندم به خِفّت سوی نار/

    ناگهان الطاف حق آغاز شد/

    از جنان درهای رحمت باز شد/

    مردی آمد از تبار آسمان/

    دیگران چون نجم و او چون کهکشان/

    صورتش خورشید بود و غرق نور/

    جام چشمانش پر از خمر طهور/

    چشمهایش زندگانی می سرود/

    درد را از قلب انسان می زدود/

    بر سر خود شال سبزی بسته بود/

    بر دلم مهرش عجب بنشسته بود/

    کِی به زیبائی او گل می رسید/

    پیش او یوسف خجالت می کشید/

    دو ملک سر را به زیر انداختند/

    بال خود را فرش راهش ساختند/

    غرق حیرت داشتند این زمزمه/

    آمده اینجا حسین فاطمه؟!

    صاحب روز قیامت آمده/

    گوئیا بهر شفاعت آمده/

    سوی من آمد مرا شرمنده کرد/

    مهربانانه به رویم خنده کرد/

    گشتم از خود بی خود از بوی حسین (ع)/

    من کجا و دیدن روی حسین (ع)/

    گفت: آزادش کنید این بنده را/

    خانه آبادش کنید این بنده را/

    اینکه این جا این چنین تنها شده/

    کام او با تربت من وا شده/

    مادرش او را به عشقم زاده است/

    گریه کرده بعد شیرش داده است/

    خویش را در سوز عشقم آب کرد/

    عکس من را بر دل خود قاب کرد/

    بارها بر من محبت کرده است/

    سینه اش را وقف هیئت کرده است/

    سینه چاک آل زهرا بوده است/

    چای ریز مجلس ما بوده است/

    اسم من راز و نیازش بوده است/

    تربتم مهر نمازش بوده است/

    پرچم من را به دوشش می کشید/

    پا برهنه در عزایم می دوید/

    بهر عباسم به تن کرده کفن/

    روز تاسوعا شده سقای من/

    اقتدا بر خواهرم زینب نمود/

    گاه میشد صورتش بهرم کبود/

    تا به دنیا بود از من دم زده/

    او غذای روضه ام را هم زده/

    قلب او از حب ما لبریز بود/

    پیش چشمش غیر ما ناچیز بود/

    با ادب در مجلس ما می نشست/

    قلب او با روضه ی من می شکست/

    حرمت ما را به دنیا پاس داشت/

    ارتباطی تنگ با عباس داشت/

    اشک او با نام من می شد روان/

    گریه در روضه نمی دادش امان/

    بارها لعن امیه کرده است/

    خویش را نذر رقیه کرده است/

    گریه کرده چون برای اکبرم/

    با خود او را نزد زهرا (س) می برم/

    هرچه باشد او برایم بنده است/

    او بسوزد، صاحبش شرمنده است/

    در مرامم نیست او تنها شود/

    باعث خوشحالی اعدا شود/

    گرچه در ظاهر گنه کار است و بد/

    قلب او بوی محبت میدهد/

    سختی جان کندن و هول جواب/

    بس بود بهرش به عنوان عقاب/

    در قیامت عطر و بویش می دهم/

    پیش مردم آبرویش می دهم/

    آری آری، هرکه پا بست من است/

    نامه ی اعمال او دست من است/

    ناگهان بیدار گردیدم زخواب/

    از خجالت گشته بودم خیس آب/

    دارم اربابی به این خوبی ولی/

    می کنم در طاعت او تنبلی؟

    من که قلبم جایگاه عشق اوست/

    پس چرا با معصیت گردیده دوست؟

    من که گِریَم بهر او شام و پگاه/

    پس به نامحرم چرا کردم نگاه ؟


    این مطلب تا کنون 9 بار بازدید شده است.
    منبع
    برچسب ها : کرده ,بوده ,بنده ,روضه ,حسین ,آمده ,گریه کرده ,

تبلیغات


    محل نمایش تبلیغات شما

پربازدیدترین مطالب

آمار

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

آخرین کلمات جستجو شده